نمايشنامه داستان باغ وحش
داستان باغ وحش (The zoo story. 1959) در پارك مركزي نيويورك اتفاق مي افتد و شخصيت اصلي آن جيJerry فردي منزوي و مطرود است. وي در پارك به مردي به نام پيتر Peter برخورد مي كند كه روي نيمكتي نشسته و روزنامه مي خواند. بر خلاف جري، پيتر مردي است آراسته، خوش لباس و داراي شغل و همسر و فرزند، حتي دو مرغ عشق. به زبان ديگر، نماينده قشر بورژ و ارزي مرفه كه نظام حاكم بر آمريكا را قبول كرده است.
جري مي كوشد، با پيتر ارتباط برقرار كند، با او حرف بزند، از زندگي نكبت بار خود و از شكست هاي متوالي اش در زندگي و بالاخره از سگ وحشي زن صاحبخانه براي او مي گويد. اما پيتر اين مكالمه را با اكراه ادامه مي دهد و در هر فرصت مناسب مي كوشد از ادامه آن طفره برود. در مقطعي از نمايشنامه پيتر، خشن و مبارزه جو مي گردد. وي با فحش و تهديد پيتر را به منازعه تحريك و او را به دفاع از خود تشجيع مي كند … بالاخره كاردي در دست پيتر گذاشته به او حمله كرده و خود را روي كارد مي اندازد. جري ، هنگام احتضار، از پيتر تشكر مي كند. زيرا وي با او ارتباط برقرار كرده است. پيتر از صحنه مي گريزد.
به يك برش از اين نمايشنامه كه حاوي يك گفتار طولاني است دقت كنيد [ترجمه حسين پرورش صفحات 17 تا 21]
[ از نظر من صحبت طولاني زير بايد با حركت زياد توام باشد كه اثري محسور كننده روي پيتر و همچنين تماشا گر بگذارد. حركات خاصي پيشنهاد شده است، ولي كارگردان و بازيگر نقش جري مي توانند از حركات ديگري استفاده كنند.]
بسيار خوب.[ مثل اينكه از روي تابلوي بزرگي مي خواند.] داستان جري و سگ! [دوباره طبيعي ] چيزي كه الان مي خوام بگم مربوط به اينكه چطور آدم گاهي مجبوره يك راه طولاني رو بي راهه بره تا بتونه از او نطرف يك راه كوتاه و درست برگرده، يا شايد، فقط اين منم كه اينجوري فكر مي كنم. به هر صورت، به همين دليل بود كه امروز رفتم باغ وحش و قدم زنون اومدم شمال، يا بهتره بگم، به طرف شمال … تا رسيدم اينجا. بسيار خوب. فكر كنم برات گفتم كه سگه، يك جونور هيولاي سياهه يا يك كله گنده، گوشهاي ريزريز، و چشمهاي … خون گرفته و ورم كرده، و بدني كه دنده هاش از زير پوست پيداست. سگه سياهه، تماماً سياه، به جز چشمهاي خون گرفته اش و .. آره … يه زخم دهن بازي كه روي … پنجه ي دست راستشه كه اونهم قرمزه و آهان راستي ، اين هيولاي بيچاره، كه فكر كنم خيلي هم پيره … بدون شك ازش سوء استفاده ميشه …. چون تقريباً هميشه … … …
(سكوت) . و … ديگه چي ؟ … آهان، هر وقت دندونهاشو نشون ميده، يه رنگ سفيد زرد شده ي چركتابي هم به چشم مي خوره. اينجوري . گرررررررررر! درست همون جوري كه روز اول تا منو ديد كرد … همون روزي كه اسباب كشي كرده بودم. از همون لحظه ي اولي كه اين حيوونو ديدم براش نگران شدم. اينهم بايد بگم كه اصولا حيوونا با من ميونه ي خوبي ندارن و به اصطلاح مثل فرانسيس مقدس نيستم كه پرنده ها مرتب از سر و كولم بالا بردن. منظورم اينه كه: حيوونات نسبت به من بي تفاوتن … درست مثل آدمها. [ نيمه لبخندي مي زند] …. بيشتر وقتها. ولي اين سگه بي تفاوت نبود. از همون اول دندون قروچه كرد و پريد پامو بگيرده . نه اينكه هار باشه، مي فهمي . اتفاقاً خيلي هم دست و پا چلفتي بود، ولي نه اون ريغوهاش. برعكس از اون بدوهاش بود. ولي من هميشه در مي رفتم. يه دفعه پاچه ي شلوارمو گرفت، نگاه كن، هنوز جاش هستن، همين جائي كه رفو شده. اينو دومين روزي كه اونجا بودم گرفت. ولي با لگد از دهنش كشيدم و با سرعت خودمو رسوندم بالا. اينهم جريان اون روز. [متعجب] من تا به امروز فكريم بقيه مستاجرها چيكار مي كنن. ولي مي دوني من چي فكر مي كنم: من فكر مي كنم فقط با من بده. اينهم از شانس ماست. خلاصه، اين جريان بيشتراز يه هفته ادامه داشت،ولي فقط وقتهائي كه مي اومدم خونه،محال بود وقتي ميرم بيرون باهام كاري داشته باشه. خنده داره،يعني خنده دار بود. اون اگه تمام اسبابهامم جمع مي كردم و مي ريختم گوشه خيابون فرقي به حالش نمي كرد.يكي از اون دفعه هائي كه از دستش در رفته بودم، نشستم تو اتاقه و كلي فكر كردم و بالاخره تصميممو گرفتم. تصميم گرفتم: اول، سگه رو با مهرباني بكشم، و اگه فايد نكرد … جدي بكشمش.
[پيتر جا مي خورد]
پيتر هول نشو، فقط گوش كن. آره فرداش رفتم بيرون و چند تا همبرگر خريدم، كم پخت، بدون سس گوجه فرهنگي،و بدون پياز. تو راه تمام نونهارو انداختم دور و فقط گوشتها رو نگهداشتم.
[ احتمالاً اينجا حركت لازم است.]
وقتي برگشتم پانسيون، سگه منتظرم بود. لاي در سرسرا رو واز كردم، ديدم بعله خودشه، نشسته منتظر. غير از اينهم توقع نداشتم. رفتم تو،خيلي با احتياط، همبرگرهام دستمه مي دوني كه، همينطور كه داشت دندون قروچه مي كرد، گوشتها رو از توپاكت در آوردم و گذاشتم رو زمين شش قدم اينورتر. اينجوي دندون قروچه كرد. ساكت شد، بو كشيد. يواش راه افتاد،بعد تند كرد، بعد تندتر كرد رفت طرف گوشتها وايستاد وبه من يه نگاهي كرد. منهم لبخند زدم،ولي محض امتحان ، مي فهمي كه. روشو كرد طرف همبرگرها،بوكرد،يه خورده ديگه بوكشيد، او نوقت … ررراااق ق ق ، اينجوي … حمله كرد به گوشتها. عين اينكه تو عمرش لب به چيزي نزده، شايد جز آشغال، كه بعيد نيست واقعيت هم همين بوده. چون من فكر نمي كنم زن صاحبخونه تو عمرش چيزي جز آشغال خورده باشه، به هر صورت، تمام همبرگرها رو خورد،تقريبا همشو يه جا،وقتي هم مي خورد يه صدائي از گلوش در مي آورد عين زنها. بعدش وقتي گوشتها رو تموم كرد،يعني همبرگرهارو، و سعي كرد كاغذهاشم بخوره، نشست و لبخند زد. گمون كنم لبخند زد، چون مي دونم گربه ها لبخند ميزنن. اين چند لحظه برام خيلي دلگرم كننده بود. ولي ، بنگ،دندون قروچه كرد و دوباره پريد بهم. ايندفعه هم نتوانست منو بگيرده. منهم رفتم بالا و روتختم دراز كشيدم و دوباره شروع كردم راجع به سگه فكر كردن. راستش بهم برخورده بود و جدا عصباني بودم. آخه شيش تا همبرگر حسابي كه اتفاقا گوشت خوك هم زياد توش نداشت كه دل آدمو به هم بزنه، فكرش بكن. جدا بهم برخورده بود ولي بعد از چند دقيقه تصميم گرفتم اين كارو به چند روزي ادامه بدم. اگه آدم درست حساب كنه مي بينه اين سگه ذاتا با من سرناسازگاري داشت، جدي مي گم و من همش فكري بودم نكنه نتونم نظرشو عوض كنم. براي همين، پنج روز ديگه هم همون برنامه رو ادامه دادم، ولي عين هميشه، دندون قروچه، بو، حركت،سرعت ،نگاه ،بلغ و رر ااا ق ق ق ،لبخند،دندون قروچه،بنگ،خب ،حالا ديگه خيابون كلمب پوشيده شده بود از نونهائي كه دور ريخته بودم و منهم بيشتر از اون كه بهم برخورده باشه حالت انزجار بهم دست داده بود. منهم تصميم گرفتم سگه رو بكشم.
[پيتر دستش را به علامت اعتراض بلند مي كند]
پيتر بيخود نترس، من موفق نشدم. روزي كه تصميم داشتم سگ رو بكشم فقط يه دونه همبرگر خريدم با مقداري مرگ موش كه فكر مي كردم براي كشتن كافيه. وقتي همبرگر مي خريدم از فروشنده خواهش كردم نون نذاره،فقط گوشتو بهم بده. منتظر بودم يه چيزي بهم بگه،مثلا بگه: ما همبرگر بي نون نمي فروشيم،يا مي خواي چيكارش كني، بذاري كف دستت بخوري؟ ولي نه،تبسم گرمي كرد،همبرگر و پيچيد تو كاغذ و گفت. غذاي پيشي تونه؟ مي خواستم بگم. نه،در واقع نه،اين جزئي از نقشه مسموم كردن سگيه كه مي شناسم. ولي چه جوي ميشه گفت« سگي كه مي شناسم» بدون اينكه مسخره به نظر بياد. واسه همين گفتم، متاسفانه خيلي هم بلند و رسمي . بعله، غذاي پيشيمه. همه برگشتن نيگام كردن. هميشه همينطوره، هر وقت ميام كارها رو ساده كنم،مردم بر مي گردن نيگام مي كنن. ولي مهم نيس،بگذريم. خلاصه، تو راه پانسيون، همبرگر و تو دستم با مرگ و موش قاطي كردم، همين لحظه حس كردم همونقدر كه منزجرم غصه مم گرفته. در سراسرارو واز كردم و ديدم بعله هيولا اونجاست،منتظر كه تقديمي منو بگيره و بپره بهم. حرومزاده بدبخت،هيچجوقت نتونست بفهمه تا بياد قبل از پريدن بهم لبخند بزنه،من از دستش در رفته ام. به هر صورت،ديدم اونجاست،… ( سكوت) …….. گوشت سمي رو گذاشتم زمين،رفتم طرف پله ها وايسادم به تماشا كردن. حيوون بياره غذا رو طبق معمول بلعيد، تبسمشو كرد،كه حالمو به هم زد، و بعدش بنگ. ولي، طبق معمول من دويدم بالا و اونهم طبق معمول منو نگرفت. و بدينسان جانور به نحوي مرگبار مريض شد. اينو از اونجا فهميدم كه نه ديگر سگه به سراغم اومد و نه زن صاحبخونه مست بود. غروب روز مبادرت به هتل، زن صاحبخونه جلومو تو راهرو گرفت و منو محروم اين راز كرد كه پروردگار بر سگش ضربه اي مرگبار نازل كرده. شهوت گنگ و سر در گمشو فراموش كرده بود و براي اولين بار چشماش واز واز بود. عين چشمهاي سگه شده بود. هق هق كنون بهم التماس كرد براي اون حيوون دعا كنم. مي خواستم بهش بگم. خانم،اگه قرار باشه بايد اول واسه خودم دعا كنم، واسه اون سياهپوست ( سكوت.) اون خونواده ها پورتوريكوئي ،اوني كه تو اتاق جلوئي زندگي مي كنه و من تا حالا نديدمش، اون زني كه در و رو خودش مي بنده و جدي گريه مي كنه و واسه بقيه ساكنين اين پانسيون و تمام پانسيونهاي ديگه دعا كنم. از اون گذشته ، خانم،من اصلا نمي فهمم چه جوري دعا كنم. ولي … واسه اينكه كار و ساده كرده باشم .. بهش گفتم باشه دعا مي كنم. سرشو بلند كرد، بهم گفت دروغ ميگم و شايد اصلا از خدا مي خوام سگه بميره. بهش گفتم، كه اتفاقا عين حقيقت هم بود،كه من دلم نمي خواست سگه بميره، واقعا نمي خواستم، اونهم نه به خاطر اينكه خودم مسمومش كرده بودم، متاسفانه بايد اذعان كنم خيلي دلم مي خواست سگه زنده بمونه تا ببينم روابط جديدمون به كجا مي كشه
[پيتر نشان مي دهد كه به تدريج احساس ناخشنودي و عداوتش بيشتر مي شود]
(نظري درباره داستان باغ وحش)
پيتر، خواهش مي كنم بفهم، اينطور چيزها مهمه، باوركن، واقعا مهمه. ما بايد تاثير اعمال خودمونو بهفميم.[ آه عميق ديگري مي كشد] خب، در هر صورت سگه خوب شد.
به نظر من، داستان باغ وحش نمايشنامه مبهمي است كه معناي آن بايد در ذهن خواننده يا تماشاگر جستجو شود. آيا جري در اثر شرايطي كه به او تحميل شده است به صورت يك بيمار رواني در آمده كه فاقد نيروي اراده بوده و حتي براي خود كشي نيز محتاج كمك ديگري است. ايا مسوول فاجعه جري ،پيتر است؟ آيا پيتر مي تواند كمكي به جري بكند؟ آيا جري قادر نيست موضعي قهرمانانه گرفته و از طريق تفكري صحيح شرايط زندگي خود را بهبود بخشد؟ چرا جري فاقد آرماني فردي و اجتماعي است؟ آيا جري مستحق چنين سرنوشتي نيست چرا وي از ارتباطات انساي محروم است؟ اين را خودش خواسته؟ چه ويژگي جسمي و روحي ،وي را از جمع جدا كرده است؟ چرا نيويورك را ترك نمي كند و جاي ديگري زندگي را از نو شروع نمي كند؟به نظر من اينها ضعف هاي نمايشنامه است. ضعف هايي كه تكنيك قوي نويسندگي و ديالوگ قهار آن و سرنوشت فجيع جري ، به سادگي اجازه درك آن را نمي دهد.
نتيجه گيري:
با توجه به آثار مختلف ابزورد كه نويسندگان بزرگي در آن پيشگام بودند از جمله ادوارد آلبي ،بكت،اوژن يونسكو، هارلود پيتر و .. در مي يابيم كه اين آثار نقد تخلي از وقايع روز به صورت طنز يا در قالب طعنه اي به زمانه مي باشد. اين اثار با شعور بالاي سياسي اجتماعي خود مسير معيني را براي درك بهتر از وقايع اجتماع و تاريخ حال به ما مي دهد.
بسياري از منتقدان ،اين رويه را جهت بهبود وضع اجتماعي انتخاب كرده اند و هدف آنان معمولا تحت الشعاع قرار دادن جامعه مدرن و بيماريهاي كه از اين نوع اجتماع منتشر مي شود، هست. حال با تعقل بيشتر در پيشرفت جامعه همزمان فساد خود به همراه دارد و عوارض اين فساد فقط در جامعه تاثير خود را نمي گذارد.
برچسب:
نویسنده: نگار نیکفر